کنسل شدن مسافرت
پسر نازم قرار بود بریم شمال ولی نشد بازم ببخشید چون من اصلا حالم خوب نبود.اما سه شنبه ناهار رفتیم ددر و بیرون بودیم تاشب کلی هم قلیون کشیدم عجب کیفی کردیم. تازه از بس خسته بودی حاضر نبودی بخوابی حتی یک زره. تا اینکه شب اومدیم خونه و من تو رو با هزار زحمت خوابوندمت. گلم. تا صبح اصلا بیدار نشدی چون از بس خسته بودی . حسابی. صبح که از خواب بیدارشدیم . من برنج و درست کردم . و ظرف هارو اماده کردم تا بریم . بیرون. . رفتیم شاندیز نشستیم. چقدرم درخت توت داشت و تو توت میخوردی. و من از فرصت استفاده کردم که بهت یاد بدم بگی . توت. . تو توت میخوردی اعتراضم میکردی که چرا بهت توت نمیدم یا کم میدم . اخه مامانی پاییناش نرسیده بودن . وبالاهاشو دستم نمی رسید واست بکنم. عشقم . اخخخخخخخخخخخخخخخخخخ که بابات چه جوجه خوشمزه ای درست کرده بود. بعد ناهارم قلیونی زدیم بر بدن و چایی نبات خردیم. یک کیفی داد . که نگو. . درست نرفتیم شمال ولی به اندازه . شمال بهمون خوش گذشت و رفتیم ددر. الان عکساشو میزارم. تا واست یک خاطره بمونه. . راستی وقتی بهت میگم قدر باباتو بدون . نگو چرا . بزرگ شدی بایت دستشو بوس کنی .من بابا جونت خیلی حرف میزنم. چوری که . یک مشاور خوب واسمه . حرف از مشکل تو شد از راه نرفتن از همه چی . بابا جونتم واسم یک داستانی رو تعریف کرد . گفتم شاید بد نباشه به تو هم بگم . بخونی عشق مامان.
بابا جون میگفت یک بچه ای بوده دست چپ اصلا نداشته باباش رفته بود پیش یک رزمی کار و ازش خواسته بود که به پسر رزمی یاد بده استاده رزمی بهش گفت پسرت دست چپ نداره چه جوری بهش یاد بده . اونم گفت باشه بهش یاد می دم. چند سالی گذشت و این حسابی رزمی رو یاد گرفت . رفت تا فینال . یک روز تو فینال دید حریفش خیلی قدره و سالمه داشت کم میاوردش. رفت پیش استادش با دعوا گفت . ببین حریف فینالم چقدر قدره . تو چرا فقط یک ضربه بهم یاد دادی. من میخوام ازت ضربه های بیشتری بهم یاد بدی. استادش گفت برو با همین یک ضربه میتونی حریفت رو شکست بدی. رفت . . پسره تونست با یک ضربه حریفش رو بزنه زمین. ....... پسره پیروز شد تا اینکه رفت پیش استادش و بهش گفت. تو که به من فقط یک ضربه یاد دادی. ولی با این حال نتونست منو شکست بده. میدونی استاده پی گفت به پسره . گفت. تو دست چپ نداری و همه کارتو با دست راست میکنی و ضربه میزنی . طرف مقابلت میخواست دست چپت رو بگیره و بزنتت زمین میبینه دست چپ نداری و هوارو میگیری.... میدونی . هدفم چیه از این داستان گفتن واست چیه اینه که فرشته هایی مثل تو تو این دنیا زیادن . درسته نقطه ضعفی دارین ولی صد برابر نقطه قدرتم دارین. شماها. این ما مامان باباهاییم که باید نقطه قدرت شما فرشته هارو پیدا کنیم. و یکار نکنیم که احساس کمبودی هم بکنین. عزیزم. بسته دیگه این همه نوشتن. . اینم عکسای شما و باباجون..........
















کنسل شدن مسافرت
