عشق مامان
دیروز عکس های کوچو لوییت رو پیدا کردم. داشتم میدیدم و اشک میریختم شاید بگی چرا گریه مامان چون خیلی ریزه میزه بودی . حص میکردم اصلا بزرگ نمیشی وقتی عکساتو دیدم . دیدم الان بزرگ شدی الهی قربون حرف زدنت بشم . یاد اون اشکهایی که واست ریختم. . چون همش تورو با شقایق دختر عمت مقایسه میکردم می دیدم اون بزرگ شده ولی تو هنوز نه اشک میریختم. الان فهمیدم که چه اشک بریزم چه نه این نیز بگذرد به قول باباجونت. باباجونت خیلی ارومم میکرد و درکم میکرد. الانم اینجوریه ولی من ادم نمیشم . بازم دارم خود خوری میکنم. واست . اخ که چی میشد اگه این مقایسه بین بچه ها از بین میرفت. ............... میدونم الان که داری اینو میخونی میگی مامان جونم چقدر اعتماد بنفست پایینه. اعتماد بنفسم اول پایین بود ولی بعضی ها اعتمادبنفسم رو پایین اوردن. حسابی. شاید باخودت بگی کی چی گفته. یا واسه چی. وقتی میان بهم میگن خوب دووم اوردی اگه من به جای تو بودم تا الان دق میکردم. یا وقتی بهت بگن از ته دل نمیخوای بچت شفا پیدا کنه جلوشون کم میارم میگم شاید من واست دلسوزی نمیکنم. وقتی یکی بهم پیشنهاد داد چرا نمیزارینش بهزیستی و خودتو راحت کنی. و نمیخواد اینهمه هزینه کنی و جوونیت رو بدی . واسش. خیلی حرصم می گیره قول دادم وقتی دارم واسه وبت چیزی مینویسم حداقل اینجاگریه نکنم. نشد الان دو قطره اشک ریخت رو گونم. . ........... منو بابا عاشقتیم تا میام از خدا گله کنم یا ناشکری کنم. بابا جونت نمیزاره میگه نه از بد بدترم هستش. یا کلی باهام درمورد همه چی میگه تا من بگم نه خداروشکرت بابت همه چیز من اصلا نمی تونم مقاوت کنم چون اینقدر باحال حرف میزنه و قانعت میکنه نمی تونی بگی نه و حرفاشو همرو قبول میکنی. با دعوا اصلا حرف نمی زنه همه تقصیرا رو نمی ندازه گردنت. خیلی خوبه. . بابات بجای اینکه واسه من همسر خوبی باشه. واسم یه دوسته. چون از خیلی ها شنیدم که میگن. اصلا نمی تونن بیشتر حرفاشون رو به همسرشون بگن. چون بابات واسه من یه دوست واقعیه و ادم میتونه راحت تمام مشکل و تمام کارایی که میکنه رو به دوستش بگه. حتما قدر باباجونت رو بدون عزیزم و وقتی یکم بزرگتر شدی عاقل باید دست باباتو بوس کنی . چون خیلی بابات واست سختی و زحمت کشیده. ................تمام دنیای من خلاصه شده تو دو چیز . یکی همسر عزیز و دوست همیشگیم و تو ثمره زندگی ما دوتا. امیرم


عشق مامان
