امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

پسری از جنس فرشته

خدایا تو را میخوانم

وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان میشود وقتی نمی توانیم اشک هایمان را پشت پلکهایمان مخفی کنیم وقتی احساس می کنیم بد بختیها بیشتر از سهممان است و رنج ها بیشتر از صبرمان وقتی امید ها ته میکشد و انتظار ها به سر نمیرسد وقتی طاقتمان تمام میشود و تحملمان هیچ....................... ان وقت است که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و مطمئنیم که تو فقط تویی که کمکمان میکنی ان وقت است که تورا صدا میکنیم و تورا میخوانیم ان وقت است که تورا اه میکشیم توراگریه میکنیم و تورا نفس میکشیم وقتی تو جواب میدهی دانه دانه اشکهایمان را پاک میکنی و یکی یکی غصه ها را از دلمان بر میداری گره تک تک بغض هایمان را باز میکنی ودل شکس...
14 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

چشمای من میل به گریه داره میخواد بباره دل نمیدونی که چه حالی داره غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره تو دنیا هرچی غمه مال منه روزی هزاربار دل میشکنه دل دیگه اون طاقت رو نداره خدا نداره پشت سر هم داره بد میاره خدا میاره از درو دیوار واسه دل می باره خدا می باره زئدگی ای زندگی خسته ام خسته ام گوشه زندون دست و پا بسته ام
14 ارديبهشت 1392

دخل و خرج

خدایا دخلم با خرجم نمیخواند کم اورده ام. صبری که داده بودی تمام شد. ولی دردم همچنان باقیست. بدهکار قلبم شده ام. میدانم شرمنده ام نمیکنی باز هم صبر میخواهم...... ...
13 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

میگن خدارو میتونی تو دلهای شکسته میتونی پیدا کنید خدایا خیلی دلم شکسته پس تو کجایی؟؟؟؟
13 ارديبهشت 1392

تولد شقایق دخترعمه جونت

دیرور از صبح رفته بودیم خونه عمو محمدت یا همون داداش رفتیم تا غذا های عمه جون رو درست کنیم تا واسه عصر که جشن تولد شقایق بود برسه خیلی خسته شده بودی حسابی . کوکو شیرین ماکه درست کردیم خوشمزه بود ولی اصلا شکل نداشت . دیروز ظهر برای اولین بار تو و بابات باهم تنها بودین خوابت میومد خوابیدی من  رفتم تا ارایشگاه موهامو درست کنم با زنمو فاطمه خیلی خوب بود ساعت 6عصر رفتیم خونه عمه جونت و همه داشتن میرقصیدن و کیف میکردن . تو همش از اول مجلس تا اخر مجلس تو بغلم بودی . حسابی خسته شده بودم و لی تو حاضر نبودی منو ونل کنی بری بغل کس دیگه حتی مامانی عمه جون .تازه خوقتی که تو رو میدادم بغل عمه جون یا مامانی حسابی شاکی میشدی وقتی میگرفتم بغلت کلی منو ...
13 ارديبهشت 1392

خداجون

سلام خداجون خوبی ؟باگناهان ما چه میکنی؟میدونم بنده خوبی برات نبودم میدونم تکالیفم رو به خوبی که بایدوشاید انجام ندادم ولی خداجون این چه امتحان بزرگی بود که از ما گرفتی......... ...
10 ارديبهشت 1392