امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

پسری از جنس فرشته

بدون عنوان

سلام عشق مامان امروز بعد چند روز نبردنت به کاردرمانی امروز بردمت ماشالله که حسابی واسه خودت اقا شدی  عزیزم . اروم تر شدی دیگه اصلا جیغ نمیزنی . وقتی کاردرمانت یعنی اقای غلامی بهت میگه من کاردرمانیت کنم با اون زبون شیرین بچگیت بهش میگی نه . . و واسش تازگیها بوس میفرستی واسشون. . هرکی تو اون مطب میبینتت . با حرف زدنت و خندیدنت حسابی همه قربون صدقت میرن. و همه هرکی تو اون کاردرمانی میبینه یا بیرون تو رو میبینه و بهم میگه تو ی قیافت یک مظلومیت خاصی داری که . اکثر بچه ها ندارن این مظلومیت و این طرز نگاهت . همرو جذب خودت میکنی . عشق مامان. دوست  دارم.
11 خرداد 1392

بدون عنوان

    دلم گرفته دلم میخواد برم یک جای دور یک جای بلند برم جایی که هیچکس نباشه جز من و خدا دلم میخواد برم فریاد بکشم .و های های گریه کنم تا شاید خدا بتونه صدامو بشنوه . یکم باهاش حرف بزنم . و دلم میخواد بدونم تو این شهر بزرگ کیا دارن غصه میخورن و کیا خوشحالن . . دلم هوس یک گریه  ی حسابی رو کرده ...
9 خرداد 1392

بدون عنوان

یک نفر واسم ایمیل زده بود . گاهی اوقات دستهایم به ارزوهایم نمی رسند شاید چون ارزوهایم بلندند ولی درخت سرسبز سرسبز وشاداب صبرم می گوید. امیدی هست چون خدایی هست..........اری و چه زیبا نوشته بود! همواره یاخود تکرار میکنم امیدی هست.چون خدایی است  
9 خرداد 1392

دلیل تنهایی

دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم وقتی صحبت کردم و تنها شدم وقتی دوست داشتم و تنها ماندم دانستم باید تنها شد وتنها ماندتا خدارا فهمید
9 خرداد 1392

دلیل نبودنم این چند وقت

پسر م ببخشید که چند وقت بود نیومده بودم چیزی بنویسم . چون خیلی دلم گرفته بود خیلی اصلا حوصله هیچ چیزو نداشتم . نمی دونم چرا.از همه چیز بدم میومد حتی از خودم. نمی دونم چرا. امیرم دیروز رفته بودم خونه داداش اینا (عمو محمد)داشتم با امیر علی بازی میکردم . و داشتم بغلش میکردم همچین باحسرت نگاه میکردی منو انگاری دارم بزرگترین ظلم و در حقت میکردم. عصر که اومده بودیم خونه تا اخر شب همش نق نق میکردی تا همش بغلت کنم و باخودم باشی یا اینکه از کنارت جم نخورم. . قراره برات داداش یا یه ابجی بیارم ولی میترسم که تو روحیت تاثیر بزاره . نمی دونم چکار کنم تو دوراهی گیر کردم. عزیزم. خیلی دوست دارم اگه گاهی دعوات میکنم یا گازت میگیرم ببخش مامان و میبخشی؟
9 خرداد 1392

بدون عنوان

همیشه فکر میکردم چون گرفتارم به خدا نمی رسم ولی حالافهمیدم چون به خدا نمیرسم گرفتارم
5 خرداد 1392

بدون عنوان

وقتی میشودبا ایمان به خدا راه برویم دیگرنیازی نیست باترس بدویم
5 خرداد 1392

بدون عنوان

تمام غصه های دنیارو میشه با یک جمله تحمل کرد.خدایا میدانم که میبینی. ...
5 خرداد 1392

بدون عنوان

دیشب خیلی حالم بد بود خیلی .تا دیشب همش میگفتم خدایا چرا من. خدایا مگه من چند سالمه تازه 21 سالم شده. همش ناشکری همش . گلایه. دیشب باخودم عهد کردم به جای اینکه از خدا همش بترسم خدارو مثل اون چوپونی قبول داشته باشم . که همش باخدا حرف میزد. انتظار دیدنش رو می کشید . واسش شیر و ماست کنار میزاشت . موهای خدای خودش رو تو خیالش شونه میکرد. قبولش داشته باشم. یا به جای اینکه با بچه های بقیه مقایسه کنم کمبوداشو بشینم و توانایی هایی رو که داره رو با بچه ها مقایسه کنم. میدونم سخته ولی من میدونم که میشه. صبر کرد. . دیروز یک چیزی رو فهمیدم و بهم گفتن این بود که . اگه بخوام همش ناشکری کنم و گلایه کنم ازش و دلگیر بشم ازش. بیام شکرش رو بکم . چون اگه به خدا ن...
5 خرداد 1392

مریضی امیر تو بیمارستان

امیرم تو مریض بودی و مجبور شدی بیمارستان بستری بشی. میدون این عکسارو بزارم دلت میگیره میخوام یادت باشه به راحتی و اسونی بزرگ نشدی. عزیزم. /. خیلی بد رگ بودی و اصلا رگت پیدا نمشد و جیغ میزدی و گریه میکردی دل ماهم ریش میشد از گریه هات گلم. تو گریه میکردی و التماس ماهم پا به پات گریه میکردیم و اشک میریختیم و به خدا میگفتیم ای کاش ما مریض میشدیم ولی تو مریض نمیشدی عزیزم. اون رو مریض بودی و میخواستم بیدارت کنم تا من و باباجونت ببریمت دکتر. اینجا بیمارستان دکتر شیخ منتظر بودیم تا نوبتت بشه ببریمت دکتر. بیمارستان از بس طول کشید رگت رو پیدا کنن از بس جیغ زدی و گریه کردی خوابیدی خودت گلم. وقتی هم چشت به دستت میخورد شروع میکردی به جیغ زدن. . ...
4 خرداد 1392