دیروز عکس های کوچو لوییت رو پیدا کردم. داشتم میدیدم و اشک میریختم شاید بگی چرا گریه مامان چون خیلی ریزه میزه بودی . حص میکردم اصلا بزرگ نمیشی وقتی عکساتو دیدم . دیدم الان بزرگ شدی الهی قربون حرف زدنت بشم . یاد اون اشکهایی که واست ریختم. . چون همش تورو با شقایق دختر عمت مقایسه میکردم می دیدم اون بزرگ شده ولی تو هنوز نه اشک میریختم. الان فهمیدم که چه اشک بریزم چه نه این نیز بگذرد به قول باباجونت. باباجونت خیلی ارومم میکرد و درکم میکرد. الانم اینجوریه ولی من ادم نمیشم . بازم دارم خود خوری میکنم. واست . اخ که چی میشد اگه این مقایسه بین بچه ها از بین میرفت. ............... میدونم الان که داری اینو میخونی میگی مامان جونم چقدر اعتماد بنفست پایینه. ...