امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه سن داره

پسری از جنس فرشته

مریضی امیر تو بیمارستان

امیرم تو مریض بودی و مجبور شدی بیمارستان بستری بشی. میدون این عکسارو بزارم دلت میگیره میخوام یادت باشه به راحتی و اسونی بزرگ نشدی. عزیزم. /. خیلی بد رگ بودی و اصلا رگت پیدا نمشد و جیغ میزدی و گریه میکردی دل ماهم ریش میشد از گریه هات گلم. تو گریه میکردی و التماس ماهم پا به پات گریه میکردیم و اشک میریختیم و به خدا میگفتیم ای کاش ما مریض میشدیم ولی تو مریض نمیشدی عزیزم. اون رو مریض بودی و میخواستم بیدارت کنم تا من و باباجونت ببریمت دکتر. اینجا بیمارستان دکتر شیخ منتظر بودیم تا نوبتت بشه ببریمت دکتر. بیمارستان از بس طول کشید رگت رو پیدا کنن از بس جیغ زدی و گریه کردی خوابیدی خودت گلم. وقتی هم چشت به دستت میخورد شروع میکردی به جیغ زدن. . ...
4 خرداد 1392

عکسای تو قطار

داشتیم از تهران برمیگشتیم مشهد. وتو اونجا تازه یاد گرفتی بانی چیزی بخوری. وداشتی نی رو برسی میکردی . الهی فدای قیافت و فیگور گرفتنات بشم. تمام عمر من و بابایی ...
4 خرداد 1392

عشق مامان

دیروز عکس های کوچو لوییت رو پیدا کردم. داشتم میدیدم و اشک میریختم شاید بگی چرا گریه مامان چون خیلی ریزه میزه بودی . حص میکردم اصلا بزرگ نمیشی وقتی عکساتو دیدم . دیدم الان بزرگ شدی الهی قربون حرف زدنت بشم . یاد اون اشکهایی که واست ریختم. . چون همش تورو با شقایق دختر عمت مقایسه میکردم می دیدم اون بزرگ شده ولی تو هنوز نه اشک میریختم. الان فهمیدم که چه اشک بریزم چه نه این نیز بگذرد به قول باباجونت. باباجونت خیلی ارومم میکرد و درکم میکرد. الانم اینجوریه ولی من ادم نمیشم . بازم دارم خود خوری میکنم. واست . اخ که چی میشد اگه این مقایسه بین بچه ها از بین میرفت. ............... میدونم الان که داری اینو میخونی میگی مامان جونم چقدر اعتماد بنفست پایینه. ...
4 خرداد 1392

بدون عنوان

  پشت پنجره نشسته ام و باران میبارد ناودانی چشمانم سرازیر شده است
2 خرداد 1392