امیر حسینامیر حسین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

پسری از جنس فرشته

تا بعد خداحافظ

سلام به دوستای گلم و مخاطب های خاموشم ، من به دلیل وضعیت روحیه بد تا یک مدت وب امیرو اپ نمی کنم نگران نشین، اگه حالم خوب شد دوباره میام و مینویسم از کارای امیر . واسم خیلی دعا کنین چون خیلی به دعاهاتون نیاز دارم
19 دی 1392

اخ جوننننننننن بالاخره نفسم تونست

عشق مامان شما بالاخره با کلی تمرین و از این جور کارا تو نستی با رو رو یکت دنده عقب بری و دور خودت به چرخی ، اروم میری ولی میری عشق مامان خیلی خوشحال شدم که تونستی بری انگار دنیارو دادن بهم توهم کمتر از من خوشحال نیستی ، شاید بپرسی مامان از کجا میدونه من خوشحالم هههههه ، اره مامان از اونجایی میدونم که تو مشتت و میاری بالا وقتی یکم دنده عقب میری ، میگی مامان مامان هورااااا یعنی تو هم خوشحال باش می تونم دنده عقب برم، حالا عکساتو میزارم ببینی چه جوری تونستی دنده عقب بری ، نفس مامان ، خدایا شکرت که نا امیدم نکردی، راستی بابا دید تو که میتونی تو رورویکت دنده عقب بری ، قرار شد به عمو امیر بگه واسه شما واکر چهار چرخ درست بکنه تا اون تو بزارمت وایسی...
19 دی 1392

بدون عنوان

سلام مریم جون ، خوبی عزیزم ، شما پیغام خصوصی گذاشتین ، و ازم خواستین جواب بدم ، هیچ ادرسی ندادین تا بتونم من بهتون کمک کنم ، اگه گل پسرتون وبلاگ داره ادرسشو بهم بدین تا منم بتونم بهتون کمک کنم ، یا اگه عیب نداره و مشکلی ندارین تو خود وب امیر بزارم و بنویسم چکار کنین و راهنماییتون بکنم عزیزم
19 دی 1392

برگشتنم با روحیه یکم مناسب

سلام عزیزای من مرسی از اینکه با اینکه نیومدم وبم و اپ کنم بازم بهم سر میزدین و حالم و می پرسیدین فدای همتون بشم من ،   شاید بپرسین که چرا یکهو حاله روحیم خراب شده ،     دلیل اولم این بود که امیرو بردمش تهران دکتر و دکتر اب پاکی رو ریخت رودستمونو گفت اونایی که فلج مغزین مثل امیر شما اصلا دوا درمون نداره و پیگیرش نباشین، من و علی هم ناراحت از مطب دکتر اومدیم بیرون فقط یهو دوتایی باهم ناخواسته گفتیم خدایا کرمتو شکر ، گفتیم الحمدالله ،   دلیل دومم:امیرو بردیمش کاردرمانی و گفتیم حتما با کاردرمانی بهتر میشه ، رفتیم کاردرمانی و کاردرمانگرشم گفت امیر که 3 ساله میارینش هیچ پیشرفتی نکرده از این به بعدم نمی کن...
19 دی 1392

خدایا

 دلم که تنگ میشه                         هوس میکنم بیام دم در خونه ات وداد بزنم                                                                   خدایا کجایی       ...
19 دی 1392

رفتن به مهمونی

سلام نفس مامان خوبی امیدوارم خوب و سلامت باشی ، دیروز رفتیم . از صبح تا عص  خونه عمومصطفی . همه بچه ها بودن و توهم که بارورویکت خوب عشق میکردی ، و دنده عقب میرفتی نفس مامان، الان رورویکت و عمو امیر بزرگش کرد ، شد عین یک واکر که تو نیتونی توش راحت وایسی ، و دنده عقب بری ، ماهم واسه اینکه یادت بدیم چه جوری جلو هم بیای و پاهات قوی بشه ، یک کش به جلوی اون وصل کردیم، منم یکم این کش و میکشم تو قددم بر میداری ، یک چیز جدید که کشف کردم اینه که تو شکم پرستی ، حسابی، اخه قدم بر نمی داشتی ، تا بهت میگفتم اگه راه بیای قدم برداری منم بهت شیر میدم ، هردفعه یک چیزی میگم تا میای ، اگه حله هوله نشونت بدم قدم بر میداری ، وای به حالی که به خام غذا نشونت ...
19 دی 1392