تاريخ : 7 / 8 | 12:30 قبل از ظهر | نويسنده : pj

به وبلاگ امیر ناز من خوش اومدین

 

 

خدا در مکان های دو از انتظار

به دست افرادی دور از انتظار

و در مواقعی تصور ناپذیر

معجزات خود را به انجام می رساند.

برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد ...

همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست ...


تاريخ : 5 / 5 | 6:27 بعد از ظهر | نويسنده : pj

سلام به دوستای عشقولی خودم خوبین خوشین ایشالله همیشه خوب باشین .

مروز تولد منه واییییی یه سال دیگه بزرگترشدم . ای کاش کوچیک بودم . امروز تولدمه و لیییی حسابی دلم گرفته چون امسال اولین سالیه که بابام نیست و بهم تبریک  نمیگه . فکر کنم مامانم و داداشمم هم یادشون رفته باشه چون تا الان هیچ خبری ازشون نیست حتی یه تبریک. امروز من 23سالم تموم میشه و وارد 24 سال میشم  چقدر همه چی زود گذشت خیلییییی امسال سال عجیبی بود واست  یه عالمه تجربه  کسب کردم که هم خوبه هم بد از تجربه هام درس گرفتم.


تاريخ : 1 / 5 | 7:22 بعد از ظهر | نويسنده : pj

سلام به دوستای خوبم خوبین واقعا شرمندتون شدم خیلی وقت نبودم دیگه خیلی در گیر بودم . دلم برای همتون تنگ شده . بود . دلیل غیبت کبری و اتفاقایی که افتاده رو میگم حالا الان میخوام از گل پسر مامان میخوام بگم

عشق مامان امیرحسین من خیلی پیشرفت داشته از نظر حرف زدن دیگه کامل بدون هیچ مشکلی حرف میزنه. امیرو میبرم مهد توانبخشی تو هفته 4روز از ساعت 9صبح تا 2 ظهر دیگه وقتی میایم خونه حسابی جنازه میشیم ولی با وجود پیشرفت امیر جووونم خستگی از تنم میره بیرون . امیر دیگه هرچی میخواد و هرچی دوست نداره میگه. حالا دیگه از ایدا بودن لفت ادم حالا شدم مامان پری ههههههه وقتیم که میخواد مثلا گوشامو دراز کنه میگه مامان خوشگل من ناناز من . واسم شیر میخری بستنی میاری و خواسته هاشو میگه تا انجامش بدم . حالا از نظر حرکات جسمیش بگم. تازگیها غلت میزنه از رو تخت غلت میزنه خودشو از رو تخت میندازه پایین البته قبلش زیرش بالش اینا میزاریم. یه بار بالش نزاشتم پایین تختش بعد بدون اینکه بگه بهم غلت زد افتاد یهو دیدم صدام میکنه مامان دیدی افتادم بالش نزاشتی منم بهش گفتم  مگه خبر دادی میخای بیای پایین بالش بزارم واست. باهاش  راه رفتن دارم کار میکنم چهار زانو میتونه بشینه و اینکه  خودش غلت میزنه تا وسایلشو ور داره.


تاريخ : 26 / 7 | 9:46 قبل از ظهر | نويسنده : pj

سلام به همه دوستان خوبم، امیدوارم خوب باشین، خیلی دلم واسه همتون تنگ شده ، خیلیییی ولی هیچ وقت از یادم نمیرین وقتی تنهام وقتی دلم میگیرفت میومدم به همتون سر میزدم، اصلا چند وقته حال روحیم و جسمیم خوب نیست و نبوده، 

متاسفانه 3 شهریور  باباجونم رفت و من و داداشم و یتیم کرد ، خیلی شوک بدی بهم وارد شد ،. واسم خیلی سخت بود تک دختر بابام بودم ، که همه جا پشتم بود ولی یهو رفت ، بدون هیچ دلیلی ، خیلی ناگهانی ، بود سخت باورش واسم ، چون  روز قبل فوتش یعنی یکشنبه اش من پیش بابام بودم، شبشم عشقم اومد همه مارو برداشت و برد ته طرقبه تا حال و هوای بابام عوض بشه اخر شب گذاشتیمشون خونه  وبرگشتیم خونمون، و فردا صبحش ساعت 11 مامانم زنگ زد که بابام حالش بد شد ه و تا اورژانس  اومد بابا تو خونه تموم کرده بود و به من نگفتن، من ساعت نزدیکای 1 وقتی رفتم ، خونه بابام  با در بازشون فهمیدم حتما چیزی شده ، که دیدم ، بلههه دیگه بابام نیست، خیلی  شوک بدی بهم دست دادو از اون موقع خیلی  از نظر روحی و جسمی  داغون شدم، واسه همینه نبودم چند وقته، خیلی شرمنده دوستای گلم دیگه خیلی غیبتم طولانی شده بود ، دعا کنین حالم خوب بشه با دست پر و عکسای امیرم بیام، امیرم خیلی بزرگ شده و دیگه کاملا حرف  میزنه و منظور خودشو راحت میفهمونه ، تازه امیر حسین مامان حسابی اجتماعیه ، و به همه سلام میده و احوال پرسی میکنه و همه رو به خونمون دعوت میکنه ، بعدا باز میام از امیرم مینویسم، امیرم دیگه پیشرفت کرده دمر میشه .


تاريخ : 12 / 3 | 10:38 قبل از ظهر | نويسنده : pj

سلام نفس مامان تولدت مبارک گل نازم ، واییی که چقدر زود گذشت از روز به دنیا اومدنت ،، نفسم چقدر داری زود بزرگ میشی هنوز دلم میخواد کوچیک باشی و هنوز بزرگ نشی، مهربون مامان عاشقتم، هر روز داری بزرگتر میشی و منم  حسابی دلتنگ  کوچیکیات میشم، عشق مامان ایشالله 120 ساله بشی نفس، مامان،  

تازگیها خیلی کلمه میگی منظورتو میفهمونی بهمون، وقتیم نتونی  بهمون بفهمونی بهت میگیم  امیرم چی میخوای  با انگشت اشاره ات اشاره  میکنی میگی اینو، نفسم، میوه هارو وقتی بهت میگم توهم تکرار میکنی، عشقم، 

ببخشید دیر به دیر میام چون کیس ندارم عشقم هروقت بابا کیس بیاره کلی از عکساتو میزارم، نفس تا خاله ها ببینن چقدر اقا شدی ، گل نازم، خیلی تازگیها با حرف زدنات تو دل بروتر شدی، 

راستی خاله جونا امیرم چون هنوز جواب کمیسیونش نیومده هنوز واسه مهد نمیشه بره باید اول جواب کمیسیونش بیاد ، بعدشم چون قراره  از این خونه ای که هستیم بلندشیم، احتمالا هنوز نفرستم، بره تا خونه جدید جاش مشخص بشه و نزدیک همون خونه بفرستمش ، بره مهد، تازگیها وابستگیش به من و باباش زیاد شده ، نمیدونم چکار کنم تا اینهمه وابستگی نداشته باشه،  

امیدوارم بتونم زود زود بیام با کلی خبر دسته اول

اسمون دعا کنین


تاريخ : 5 / 3 | 6:03 بعد از ظهر | نويسنده : pj

عشق مامان بالخره موفق شدی بعد اینهمه تلاش دمر بشی و بتوتی دست دراز کنی تا به خواستت برسی قبلنا هروقت دمر میشدی سریع می افتادی ولی حالا قشنگ تا چند دقیقه ای دمر میمونی و باز خسته میشی عشقم. تازگی ها دوست داری هرکی که میاد وقتی میشینی سرشو بزاره رو پاهات به قول خودت آسی ش کنی یعنی نازیش کنی.وقتی میخوای بخوابی من باید اولش سرمو بزارم رو شکمت و تو هم منو آسی کنی فدای مهربونبات خوشگلم. راستی یاد گرفتی خیلی کلمه هایی رو که میگیم و تکرار کنی. از دوچیز هیچ وقت نمی گذری یکی نون حتی اگه سیر باشی به قول خودت گوده یعنی گوجه. جوری که بعضی وقتا ساعت 11شب حوس میکنی ازم گوجه میخوای . میگی آیدا گوده بده. عاشق حرف زدناتم.عشقم. روز جمعه رفته بودیم بیرون توت خوری عاشق توتی عشقم عمو مهدی رفته بود بالای درخت توهم هی صداش میگردی عمو بالا یعنی منم ببر بالا که عمو تورو هم برد بالای درخت و حسابی کیف میکردی و تو میخوردی عمو مهدی واست توت میچیند میداد دست خودت میزاشتی تو دهنت  و میگفتی به به نانازم.

تو تموم هستی منی امیرحسینم
 


تاريخ : 21 / 2 | 1:09 بعد از ظهر | نويسنده : pj

عشق مامان تو هی داری چیزای جدید یاد میگیری و میگی نفس مامان.

مثلا قبلنا بهت میگفتیم امی ناز کن فقط ناز میکردی ولی از دیروز بهت میگیم ناز کن ناز میکنی و میگی آسی آسی وقتی میگی من یکی حسابی میچلوندمت عشقم. مامان. خیلییییی دوست دارم نازنینم. زندگی من بدون تو بابا علیت واسم معنی ندارم

راستی مامانی قراره از جپچن وقت دیگه بری مهد. تا یکم وابستگیت کم بشه و اجتماعی بشی. نفسم.

توی مهدت کاردرمانی داره . گفتار درمانی داره بازی درمانی داره و موسیقی درمانی هم داره. عشقم خیلی واست خوبه خیلی گشتم تا پیدا کردم این مهدو گلم. من به همه اون خانواده هایی که فرشته ای دارن تو زندگیشون حتما مهد بزارن بچه هاشونو.

تو یه فرشته آسمونی هستی واسم امیرم خیلی خوشحالم که خدا منو لایق دونسته که بهم یک فرشته ناز مثل تو بهم داده عشق مامان.


تاريخ : 21 / 2 | 12:04 قبل از ظهر | نويسنده : pj

سلام عشق مامان خوبی بببخشید دیر به دیر میام و ازت مینویسم بابا علی گفته قراره واسه خونه کیس بیاره ایشالله که زودتر کیس بیاد خونه تا بتونم عکسای نازت و بزارم عشقم. خیلی بزرگ شدی یعنی اقا شدی عجیب شیتنطات داره هی زیاد و زیادتر میشه. عشق مامان. نمی دونم از کجا بگم . بزار از کمیسیون پزشکیت بگم.

رفتیم روز چهارشنبه کمیسیون پزشکی تو از ساعت 7.30بیدار شدی و رفتیم واسه کمیسیون پزشکی عشقم خیلی طول کشید تا 1ظهر طول کشید ولی شما اقا بودی و اذیتمون نکردی و بازی میکردی . با ما صدا مون میکردی . خیلی گرم با بقیه حرف میزنی با زبون خودت. یک حاج خانم نشسته بودکنار ما تو هم بهش میگفتی آقا اونم میگفت پسرم من آقا نیستم خانومم توهم قال میکردی با زبون خودت حسابی کلکل میکردی با خانومه و بقیه میخندیدن بهت وقتی نگاهت نمیکرد واسه اینکه نگاهت کنه هی بهش میگفتی آقا آقا اینقدر گفتی تا نگاهت کرد و باز بهت گفت من آقا نیستم خانومم توهم گفتی نه و ازش پرسیدی ددر بودی. اونم میگفت اره پسرم توهم حسابی ذوق میکردی. داشتی با من بازی میکردیو با زبون خودت حرف میزدی خیلیا میومدن میگفتن خانوم مطمینی پسرت مشکل داره سالمه ها بهش نمیخوره مشکل داشته باشه.بالاخره کمیسیونت تموم شدو ساعت 1 تموم شد و رفتیم تا بریم خونه توهم که آتیش سوزونده بودی و خسته بودی اولین چهارراه و هنوز رد نکرده بودیم تو خوابیدی اوردم گذاشتم روتخت بیدار نشدی تا ساعت5 خوابیدی واسه منو بابا جای تعجب داشت که تو این همه خوابیدی . هرچی داره روزا میگذره تو هی داری بزرگ و بزرگتر میشی هر روزت با روز قبلت فرق میکنه. نفس مامان


تاريخ : 28 / 1 | 6:41 بعد از ظهر | نويسنده : pj

دیروز عصر قرار بود بریم خونه مامانی عمه جون و خونه مامانی زن عمو فاطمه چون قرعه کشی بود عشق من . مجبور شدم ببرمت حموم تا تمیز بشی . وقتی بهت گفتم امیر مامان بریم حموم گفتی اموم اب بازی . منم گفتم اره بلا خان اب بازی هم میزارم یکم بکنی. عاشق گرفتی ابی . وقتی دوشو میگیرم جلوت دلت میخواد ابو بگیر جوری که نریزه زمین اب . و اینکه زبونتو نزدیک دوش اب میکنی تا رو زبونت بریزه چون دوشمون سوسوزن سوزنی میاد زبونت و قلقلک میده و تو اتیش پاره حسابی کیف میکنی. تازگی ها تا باباتو میبینی دوست داری از اتفاقایی که واست افتاده به بابا جون علی ت بگی. تا دیروز ظهر بابا علی پاشو گذاشت خونه تو برداشتی واسش تعریف کردی . اونم بازبون خودت بزار بهت بگم چیا گفتی

                               مکالمه بین پدر و پسر

بابا علی اومد خونه و تو شروع کردی اول بهش به جای سلام گفتی یا لله و به بابا دست دادی و بابا علی تورو ماچ کرد و تو هم ماچش کردی . تا من اومدم دست بدم و روبوسی کنم گفتی علی من علی ایدا نه  و ما دوتایی همزمان به تو نگاه کردیم و خندیدم. ههههههه بابا علی موهات و سشوار کشید تا میری بیرون سرما نخوری . علی ازت پرسید امیر بابا رفتی اب بازی .تا اینو بهت گفت انگار داغ دلت تازه شد اه کشیدی و گفتی ایدا اموم اب بازی اخ اخ بایین پا ایدا بالا . اینم تعریفت واسه بابا علی . تا اینو گفتی علی بیشتر وقتا منو به زبون تو صدام میکنه میگه ایدا ههههه منو هرکی هرچی دلش میخواد صدا میزنه . خخخخخ بگذریم سرتونو به درد نیارم علی گفت ایدا امیر چی میگه چی شده . منم گفتم هیچی ولش کن. اونم گفت نه بگو منم گفتم .هیچی داشتم امیرو میشستم رو پام بود چون سرشده بود کم مونده بود بیفته رو سرامیکای حموم نزاشتم بیافته و محکم از پاهاش گرفتم تا سرش نخوره رو سرامیک. خدا خیلی مواظبت بود امیرم. خدا همیشه شونه به شونه تو هستش تا نکنه بلایی سرت بیاد نفسی من. عاشق تعریف کردناتم . که ادم جرات نمیکنه باهات بد رفتاری کنه سریع میزاری کف دست بابا علیت خخخخخخخخخخ. عاشق بابایی بودنتم نفس مامان ایشالله همیشه قدر بابا علیتو بدونی . ادم از طرز نگاه کردنت به بابا علیت میشه فهمید که چقدر دوسش داری چون وقتی می بینیش چشات برق خاصی میزنه. جوری که طرز نگاه کردنتبه بقیه با نگاه کردنت به بابا علیت زمین تا اسمون فرق میکنه نفس من.



تاريخ : 28 / 1 | 6:10 بعد از ظهر | نويسنده : pj

عشق مامان داری بزرگتر میشی و فهمیده تر نفس مامان . کلی چیزا یاد گرفتی بگی . عشق مامان هر چقدر که تورو فشارت میدم به جای گریه کردن واسم میخندی و تو هم مثلا منو فشار میخوای بدی دور گردنمو میگیری و محکم سفت میکنی خدتو. دلم میخواد خیلی بهم بچسبی و فشارم بدی از اسپاسمت میترسم. نفسی من. چند روز به خاطر رفتن من خونه مامانی عمه جون فاطیما واسه کمک مجبور میشدم تورو بزارم از صبح خونه مامانی دایی جواد و شب اخر شب میومدم میبردمت . دلم واست تنگ مشد تازه وقتایی که نبودی و ازم دور بودی یکم واست اشک ریختم که مامانی عمه جون میگفت یکم فاصله واسه جفتتون خوبه. هر دفعه که میخواستم تورو بزارم خونه مامانی دایی جواد فکر میکردی میرم دکتر نمی دونم چرا . هردفعه که زنگ میزنم بهت باهات حرف بزنم . میگی دحتور جیز نه نو .یعنی دکتر نری امپول بزنی الهی مامان فدات بشه عشق نازم. بیشترین چیزی که عاشقشی اینه که مداد یا خودکار بدم دستت با یه دفتر یا کاغذ تا بنویسی به شرطی که من بهت بگم چیا بنویسی و هر چی میگم و تکرار میکنی نفسی من. مثلا بهت میگم بنویس عمه تو هم میگی عمه . بهت میگم بنویس سیب میگی چی سیب میگم اره گلم . بهت میگم بنویس پرتغال میگی فو میگم نه امیرم پرتغال میگه ای بابا فو میگم خوب بونیس همونو . وقتایی که بهت گیر میدم چیزایی سخت و بگی و نمی تونی با اعتراض میگی اه ای بابا. ههههههه .ولی هرچیزی و که بخوای . و بلد باشی اسمشو تهش یه بده هم اضافه میکنی . مثل ایدا شی شی بده. ایدا اب بده . اب بازی . ولی کلی چیزای دیگه.

خیلی دوست دارم عشق مامان. عاشقتم.


تاريخ : 20 / 1 | 7:31 بعد از ظهر | نويسنده : pj


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

لطفا طلب رمز نکنین، چون واسه دل خودم نوشتم تا یکم سبک بشم.



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد